shohada
در فکه دنبال پیکر شهدا بودیم. نزدیک غروب ، مرتضی داخل یک گودال پیکر شهیدی را پیدا کرد .با بیل خاک ها رابیرون می ریخت .هر بیل را که بیرون می ریخت مقدار بیشتری خاک به گودال بر می گشت !نزدیک اذان مغرب بود ،مرتضی بیل را داخل خاک فرو کرد و گفت:"فردا بر می گردیم." صبح به محض رسیدن بیل را از داخل خاک بیرون کشیدوحرکت کرد! با تعجب گفتم آقا مرتضی کجا میری؟ نگاهی به من کرد و گفت :دیشب جوانی به خواب من آمد و گفت:من دوست دارم در فکه بمانم بیل را بردار و برو!
نوشته شده در یکشنبه 91 آذر 26ساعت
ساعت 4:12 عصر توسط zahra| نظر بدهید
By Ashoora.ir & Night Skin